سیستم بازدید روزانه هر مطلب از تاریخ 17/11/1390 راه اندازی شد
سیستم بازدید روزانه هر مطلب از تاریخ 17/11/1390 راه اندازی شد
هنرمند انقلابی سید مسعود شجاعی طباطبایی در جدیدترین تصویری که در وبلاگ خود منتشر کر
ده است، آورده است:
برادر شهیدم، هنگامی که ما در اندیشه خویشتن بودیم، تو حقیقتی زیبا را یافتی و به یقین حق رسیدی، زمان تو با روز عاشورا و مکان تو با کربلا در هم آمیخت، و چه بصیرتی داشتی که از ظلمتکده ی زمین، نقبی به آسمان زدی، به امام خود لبیک گفتی و به وصال حق رسیدی، عزیز دلم خون تو گواه شیفتگی عاشق بر معشوق است، رایحه ی خوش عطر شهادتت همچنان زمین و زمان را در می نوردد، و نور آن دنیای تاریک ما را روشن می کند، می دانم، زندگی حقیقی را با عشقی که اباذر با ختم رسل بیعت کرد، تو با فرزند او امام خمینی (ره) با عهدی ازلی پیمان بستی تا میراث آسمانی وجودت را در کهکشان ستاره های عاشق، به معبود خود هدیه کنی، چشمان عاشقان همچنان در مسیر ولایت، شهادت را می جویند، دستمان را بگیر...
||ادامه مطلب ||

سید مسعود شجاعی طباطبایی ، متولد 1342 است. درست همان سالی که حضرت روح الله درفش حیدری اش را بلند کرد و وقتی که آن درفش بر تارک جهان اسلام به اهتزاز درآمد ، فقط 15 سال داشت. سبیلکی که پشت لبش سبز شد ، کفش کتانی را با پوتین عوض کرد و زد به دشت های باروت زده ی خوزستان و شد بسیجی روح الله. این بسیجی علاوه بر پاره های فولاد ، چشمی شیشه ای هم بر دوش داشت و غنیمت های ماندگاری هم از جهاد اصغر با خود به پشت جبهه ها آورد.
دو عکس زیر از اوراق ثبت شده به نام این بچه پیغمبرِ با صفا است. خودِ عزیزش درباره این دو عکس این گونه روایت کرده است:
||ادامه مطلب ||

· سردار شهید علی رمضانی به تمام معنای یک شیعه بود، کمتر سخن می گفت و بیشتر عمل می کرد و به چنین دلیلی هم به راحتی از هر آزمون و امتحانی در راه تداوم انقلاب موفق بیرون می آمد. او همیشه در هر مناسبتی که زبان به سخن می گشود، همه پیامش این بود که نباید بین شعار، و عمل ما فاصله افتد. این مطلبی بود که حتی در روزهای آخر عملیات هم در مصاحبه تلویزیونی که داشت به عنوان آخرین پیام به امت اسلامی دادند. چرا که او خود آنچه را تا کنون گفته بود بی کم کاست عمل کرده بود و حتی پیشتر از شعار در حرکت بود ، علی حقیقتا یکپارچه اعتقاد و ایمان و اخلاص و ایثار بود
||ادامه مطلب ||
روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، صدای حاج همت را شنیدم که گفت: «سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، دارند بچههای ما را اذیت میکند... من به عقب میرم تا برای کمک به این بچهها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».

این مطلب خاطره کوتاه و ناب از فرمانده دریا دل لشکر27 محمدرسول الله (ص) سردار شهید حاج «سعید مهتدی» از عملیات آبی - خاکی خیبر که به محضرتان تقدیم می کنیم. خوشا به سعادت او و یاران سفر کرده اش در آن پرواز جاودانی به آسمان قرب ربوبی، رسیدن شان به سدره المنتهای سعادت ابدی و نشستن بر سفره ضیافت الهی قبیله نور خواران و نور آشامان.
... روز هفدهم اسفند، در اوج درگیری ما با دشمن در جزیره مجنون، حوالی بعدازظهر بود که دیدم میگویند بیسیم تو را میخواهد. گوشی را که به دستم گرفتم، صدای حاج همت را شنیدم که گفت:
«سعید، در قسمت شرقی جزیره جنوبی، از طرف این شاخ شکستهها، دارند بچههای ما را اذیت میکند... من به عقب میرم تا به کمک به این بچهها، از بقیه لشکرها قدری نیرو جور کنم و بیارم جلو».
گفتم: «مفهوم شد حاجی، اجازه میدی من هم با شما بیام؟»
||ادامه مطلب ||

23تیرماه 1361 مردم ایران در حال راز و نیاز و دعا و شب زندهداری بودند که رزمندگان اسلام برای تنبیه متجاوز به معشوق لبیک گفتند و مقابل چشمان حیرت زده دشمن،به 27 كیلومتری خاک دشمن رسیدند. رمضان بود.عطش بود.بوی پیکرهای سوخته از میدان مین می آمد و آنان که از دیدار حق محروم ماندند با آب كانال پرورش ماهی و نهر كیتبان و ... وضو گرفتند.7400 نفر از نیرویهای دشمن را کشتند و یا زخمی کردند و 1315 اسیر گرفتند .
سید مسعود شجاعی طباطبایی: محور عملیاتی پاسگاه زید، تیر ماه 1361، در عملیات رمضان و در گرمای شدید شلمچه، رزمنده پیكر پاک یک شهید را در آغوش گرفته و برای انتقال به پشت جبهه میبرد. در عكس شیرمردی از قافله عشق مسافر این دیار را در آغوش گرفته است؛ انگار ملائك بال خود را زیر پیكر پاك شهید گستردهاند و همگی آمدهاند تا سبكبالی عاشق را در لیلة القدر عملیات رمضان بهدست قافلهسالار و امام شهدا برسانند.
||ادامه مطلب ||
آفتاب سوزان بر خط پدافندی در منطقه شلمچه میتابید و منتظر آمدن دو تا از بچهها برای تحویل گرفتن پست نگهبانی بودیم؛ اما دیر کردند؛ وقتی برای جویا شدن احوال آنها به سنگر نگهبانی رفتیم، با پیکرهای بی جانی روبرو شدیم که بر اثر موج خمپاره 60 با زبان روزه به شهادت رسیدهاند.

ماه مبارک رمضان فرصتی برای رسیدن به قله عبودیت و بندگی است؛ جبههها در هشت سال دفاع مقدس از این فیوضات مستثنی نبود؛ چه رزمندگان در حالی که روزهدار بودند با لبهایی تشنه و غرق در خون به ملاقات خدا رفتند.
اسماعیل زمانی که از دوران نوجوانی با برادر شهیدش «مهرداد زمانی» در جبهه حضور پیدا کرده، امروز از روزهای ماه رمضان در جبههها و 4 تن از هم سنگرانش که با خمپاره 60 افطار کردند، روایت میکند.
در دوران دفاع مقدس رزمندگان سعی میکردند از فیوضات ماه بیشترین بهره را ببرند؛ در برخی جبههها به دلایل مختلف که نیروها تا 10 روز در جایی مستقر نبودند و بنا به استراتژی جنگ و دستور فرماندهان، گاهی امکان روزه گرفتن برای رزمندگان فراهم نمیشد که آنها حسرت این موضوع را میخوردند، اما چون وظیفه حفظ اسلام بود، تابع شرایط بودند.
||ادامه مطلب ||
دخترم! این نامه كه برایت مینویسم، چیزی دیگر به جشن تولدت باقی نمانده است. اولین جشن تولدت كه گذشت، امید آن داشتم كه در دومین جشن تولدت باشم ولی، این یكی هم دارد فرا میرسد و باز هم نیستم.
آزاده خلیل خنجر نقی از آزادگان سرافراز کشورمان از اردوگاه عنبر عراق برای دخترش نامه ای نگاشته بود. عنوان این نامه "اولین جشن تولدت" است. در این نامه که 14 مرداد سال 64 نوشته شده است می خوانیم:
با سلام به گرمی وصال و دیدن تو، عزیزم! دخترم! این نامه كه برایت مینویسم، چیزی دیگر به جشن تولدت باقی نمانده است. اولین جشن تولدت كه گذشت، امید آن داشتم كه در دومین جشن تولدت باشم ولی، این یكی هم دارد فرا میرسد و باز هم نیستم. امیدم را از دست نداده و نخواهم داد، زیرا ناامیدی بزرگترین گناه است. امیدوارم به خدای بزرگ كه، فرجی كند و از این اسارت كه فاصلهای بین من و شما انداخته، برطرف شود و ما بتوانیم باهم، كانون گرمی را تشكیل دهیم. دخترم سمیه!، آرزوی هر پدری است كه تولد بچهاش را، رشد كردن و شیرینكاریهای او را ببیند ولی من از آن محروم بودم و توانستم خودم را با یاد خدای بزرگ آرام كنم. دخترم سمیه!، از اینكه در اسارت بتوانم چیزی نثارت كنم، عاجز هستم، ولی آنقدر در توانم هست كه این نقاشی و شعر ناقابل را كه، نشانۀ عشق و محبت نسبت به توست، ایثار كنم. امیدوارم مورد قبولت واقع گردد.
تو چشم و جان بابایی. تو دنیایی. برایم مثل رویایی. هوایت در دلم دارم. میگویم كه میبینم تو را روزی. برایت هدیهها دارم. عزیزم! دخترم! مبارك باد میلادت. هزاران سال عمرت باد. مرا این آرزو در دل نخواهد ماند. كه روزی قصۀ تلخ جدایی را. قصۀ دریای آبی را. و آن باغ پر از سیب و گلابی را. برایت باز پردازم. میلادت مبارك باد. عزیزم!، دخترم!، سمیۀ ناز و شیرینم.
تقدیم به دخترم سمیه ـ پدر اسیرت خلیل 14/5/64
|| ||
کویت به دنیا آمد؛ سال 1342. بچه دوم خانواده بود؛ با صورتی سفید، کشیده و لاغر؛ بسیار پرانرژی و کنجکاو. تا چهارم ابتدایی در کویت ماندند. کودکی جواد پر از خاطره، شیطنت، بازی و اذیتهای کودکانهاش است، که از آن میگذریم.
•
سال 56 و اوج درگیریها با نظام ستمشاهی بود. جواد و برادرهایش نوجوان بودند؛ اما شجاع و نترس. توی کوچه و خیابان راه میافتادند و «مرگ بر شاه» میگفتند. یک بار گاردیها دنبالشان کردند و بچهها فرار کردند؛ به کوچه خودشان پناه آوردند. بچهها داخل خانه شدند، اما جواد نیامد. چند دقیقهای گذشت، نگرانی در چشمها موج میزد که دیدند یکی در را کوبید و با سرعت خودش را به داخل خانه پرت کرد؛ جواد بود. در حالی که با دو دستش صورتش را پوشانده بود، به خودش میپیچید و میگفت: «سوختم، سوختم.»

چند ساعتی کشید تا آرام شد. قضیه را که پرسیدند، جواد گفت: «وقتی رسیدیم توی کوچه خودمان، یکی از گاردیها گاز اشکآور انداخت که افتاد توی خانه همسایهمان. زن و بچه همسایه ترسیده بودند، من هم رفتم کمکشان و...»
•
انقلاب که پیروز شد، جواد چهارده ساله شده بود. عضو بسیج شده بود و در فعالیتها شرکت میکرد. جنگ که شروع شد، خیلی حرص و جوش میزد. آموزشهای نظامی را از طرف بسیج دیده بود، اما به خاطر سن کمش، حاضر نمیشدند که اعزامش کنند. هر کلکی بلد بود، سوار میکرد؛ از این که تکه چوب کوچکی را کف پوتینش بگذارد، تا این که فتوکپی شناسنامهاش را دستکاری کند و... اما فایده نداشت.
||ادامه مطلب ||