چطوری روز قیامت آقا رو صدا کنیم /*/ تو چشای مادرش زهرا چطور نگاه کنیم
آقا جون دستم بگیر رنگ جماعت نباشم /*/ دیگه از جدت حسین دارم خجالت میکشم
پس که بد سر زده از من دیگه دلخسته شدم /*/ به سرم هر چی بیاد حقمه والله آقا جون
همونی که یه روزی خیمه هاشو آتیش زدن /*/ دختر آواره شد میونه صحرا آقا جون
|| ||
ز آه سینه سوزان، ترانه می سازم
چو نی زمایه جان این فسانه می سازمبه غمگساری یاران چو شمع می سوزم
پیامی از دل خونین روانه می سازمنمی کنم دی از این عرصه شقایق فام
کنار لاله رخان آشیانه می سازمدر آستان به خون خفتگان وادی عشق
برون ز عالم الباب خانه می سازمچو شمع برسر هر کشته می گدازم جان
زیک شراره هزاران زبانه می سازم
زپاره های دل من شلمچه رنگین استسخن چو بلبل از آن عاشقانه می سازمسروتن ودل و جان را به خاک می فکنم
برای قبر تو چندین نشانه می سازمکشم به لجه شوریدگی بساط امین
کنون که رخت سفر چون کرانه می سازم
|| ||

هر شب یتیم توست دل جمکرانیام
جانم به لب رسیده بیا یار جانیام
از بادها نشانیتان را گرفتهام
عمری است عاجزانه پی آن نشانیام
طی شد جوانی من و رؤیت نشد رخت
"شرمنده جوانی از این زندگانیم"
با من بگو که خیمه کجا میکنی به پا
آخر چرا به خاک سیه مینشانی ام
در این دهه اگر چه صدایت گرفته است
یک شب بخوان به صوت خوش آسمانیام
در روضه احتمال حضورت قویتر است
شاید به عشق نام عمویت بخوانیام
هم پیر قد خمیدگی زینب توا م
هم داغدار آن دو لب خیزرانیام
این روزها که حال مرا درک میکنی
بگذار دست بر دل آتشفشانیام
در به دری برای غلام تو خوب نیست
تأیید کن که نوکر صاحب زمانیام
|| ||
کجایی ای ستون آسمانها تکیهگاه تو
زمین و عرش و فرش و کهکشانها خاک راه تو
خلایق شب به شب حیران زخال رویت ای خورشید
ملایک صف به صف رقصان به گرد روی ماه تو
دو ابروی تو شاهین وزین خلقت است آری!
جهان میزان شده از قاب قوسین نگاه تو
سپیده از سپیدای نگاهت رنگ میگیرد
و شب آغاز میگردد ز گیسوی سیاه تو
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دست نجاتی هست جز دست پناه تو؟
تو آن خورشید رخشانی که بر این آستان هر روز
تمام آفرینش میگذارد سر به راه تو!
|| ||
هوالنور
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه شماره اش همیشه در شبکه موجود است
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه هیچ وقت پیغام no
response to نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم
است
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می
کند
بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی
گوید، وقت ندارم، باید بروم
یا دارم با کس دیگری حرف می زنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود
به خاطر اینکه همیشه پیشم می
ماند و من را تنها نمی گذارد،
دوست داشتنش ابدی است
به خاطر اینکه می توانم
احساسم را راحت بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم،
خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه تنها کسی است که می توانی جلوش بدون اینکه
خجل بشوی گریه کنی
خدا را دوست دارم ، به خاطر
اینکه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می
دانم لیاقت آنرا ندارم
|| ||

در كودكـى دستم به دست مـادرم بود وقتى به درگاهت رضاجان مـى رسیدم
آواى هر گلدسته ات را گرم و پرشور با گوش جـان از بیكرانها مـى شنیدم
آن روز هم چون روزهاى خوب دیگر شور طوافت در دل من شعله ور بود
گرم و سبكبال و رها، بى تاب بى تـاب گویى مرا شوق حریمت بال و پر بود
مادر تمام غصه ها را با تو مـى گفت از رنج جانسوز و غم و درد نهـانش
مى شد كه نقش غم زلوح سینه اش خواند از گـریـه آرام و اشك دیـدگـانش
همچون كبوتر شاد و بى آرام و خرسند بر گرد بام روضـه ات پرواز كردم
تـا بیكـران آسمـانهـا نـور دیـدم وقتى كه چشم خـویشتن را باز كردم
****
مهرت همیشه در سرم، عشقت به جانم چون ریشه سرو وصنوبر پاگرفته است
تـو هـشتمین نور شب یلداى مایـى عشق تو درجان و دل ما پاگرفته است
تا بـار دیگر روى مـاهـت را ببینم بـا التـفاتى حاجت ما را روا كـن
بستم گـره بر پنجره، چشـم انتظارم تا باز گردم، این گره را نیز وا كن
حوا جعفرى
|| ||
مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود
زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود
درد رقیه تو پدر جان یتیمی است
درد سه ساله تو مداوا نمی شود
شأن نزول رأس تو ویرانه من است
دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود
بی شانه نیز می شود امروز سر کنم
زلفی که سوخته گره اش وانمی شود
بیهوده زیر منت مرحم نمی روم
این پا برای دختر تو پا نمی شود
صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند
خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود
چوب از یزید خورده ای و قهر با منی
از چه لبت به صحبت من وا نمی شود
کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر
این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود
محمد سهرابی
|| ||

من سالهاست این خانه را زیر نظر دارم
من سالهاست آقا! از احسانت خبر دارم
از آب سقاخانهات عمری است مست مست
مثل کبوترهای صحنت بال و پر دارم
چشمم تمامش خون شد و در اشک ویران شد
مثل گدایان چشم امّیدی به در دارم
امسال هم رفت و مرا دعوت نخواهی کرد
عمری است آقا! آرزوی یک سفر دارم
شرمنده از رویت اگر دستم پر از خالی است
شرمندهام، سوغات، تنها چشم تر دارم
من را بخوان، باقی تمام ماجرا از من
چشمان تر، خون جگر، اما اگر دارم
میایم و یک بقچه از غمهای ناگفته
میریزم و امّید درمان را به سر دارم
من آرزویم را به زیر خاک خواهم برد
اما خوشم، زیرا تو را مدّ نظر دارم
|| ||
- كپی برداری از این وبلاگ فقط با ذكز منبع مجاز میاشد !
- طراح و پشتیبان: کبوترحرم







عباس هدایتی

